سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

دگر چه داری از این بیش انتظار از من

به اختیار دلی برد چشم یار از من
که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود
بهشت و هر چه در او از شما و یار از من
  ادامه مطلب ...

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را بکف هر که نهم باز پس آورد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
  ادامه مطلب ...

گر در دل سنگش اثر کردی نکردی

ای دیده گر سویش نظر کردی نکردی
دل را از این دیوانه تر کردی نکردی

کردی دلم را خون ز غم کز بخت وارون
از تیر مزگانش حذر کردی نکردی
  ادامه مطلب ...

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب
بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه
چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی‌کسی‌ها می‌کنم هر شب

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

محمدعلی بهمنی

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه
  ادامه مطلب ...

بیا امشب بکن کاری خدایی

دلم خون گشته امشب از جدایی
چه  گردد  دلبرا  کز در درآیی

خدایا یارم آور در کنارم
بیا امشب بکن کاری خدایی

چو نی از بندبندم ناله خیزد
بیا بشنو، نوای بی‌نوایی
  ادامه مطلب ...

از عِشق گفتم ، باور نکردی

بر من گُذشتی سر بر نَکردی
از عِشق گفتم ، باور نکردی

دل را فکندم ارزان به پایت
سودای مِهرش در سر نکردی

گفتم گلم را می بویی از لطف
حَتی به قَهرش پرپر نکردی

دیدی سَبویی پر نوش دارم
با تِشنگی ها لَب تر نکردی

یادت به هر شِعر منظور من بود
زین باغ پرگل منظر نکردی

هنگام مـَستی شور آفرین بود
لطفی که با ما دیگر نکردی

سیمین بهبهانی