مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد
چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ
بسان دزد که در خانه گدا افتد
ادامه مطلب ...
آنکه جانم شد نواپرداز او
میسرایم قصهای از ساز او
ساز او در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها
ادامه مطلب ...
از نگهم ریزد موج آرزوها
پیش لبت بستم لب ز گفتگوها
رمز عاشقی را در نگاه تو خوانده ام من
در تو دیده ام نقش همه عشق و آرزوها
ادامه مطلب ...
تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمینتن من
هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی
دانم چهها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
تواند باغبانت باغ را بیهوده در بندد
ولی نتواند ای گل بلبلت را بال و پر بندد
دل ما را بهم راهی است پنهانی که می آیم
به کویت از رهی دیگر اگر راهی دگر بندد
ادامه مطلب ...
ناله به دل شد گره راه نیستان کجاست؟
سینه به من شد قفس طرف بیابان کجاست؟
خوب و بد زندگی بر سر هم ریختند
تا کند از هم جدا بازوی دهقان کجاست؟
ادامه مطلب ...
آرزوی روی ماهی میکشم
حسرت چشم سیاهی میکشم
بخت من آنگاه و امید وصال
حسرت شیریننگاهی میکشم
ادامه مطلب ...