سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

موی سپید و بخت سیاه

موی سپید و بخت سیاهم نگاه کن
سوز مرا به شعله آهم نگاه کن

شاهم ولی به ملک بلا با سپاه غم
ملکم ببین و خیل سپاهم نگاه کن

گفتی بمن که شام تو چون بگذرد به هجر؟
شام مرا ز روز سیاهم نگاه کن
  ادامه مطلب ...

بحر نیاز

خفته در چشم تو نازی است که من می‌دانم
نگهت دفتر رازی‌ است که من می‌دانم

قصه ای را که به من طرهٔ کوتاه تو گفت
رشتهٔ عمر درازی‌ است که من می‌دانم

بی‌نیازانه به ما می‌گذرد دوست،ولی
سینه‌اش بحر نیازی‌ است که من می‌دانم
  ادامه مطلب ...

لیلی وش

نمی دانم چه در پیمانه کردی
تو لیلی وش مرا دیوانه کردی

چه شد اندر دل من جا گرفتی
مکان در خانۀ ویرانه کردی

زدی از هر طرف آتش بجانم
مرا بیچاره چون پروانه کردی
  ادامه مطلب ...

گلشن که اقامتگه هر خار و خسی نیست

دور از تو در این شهر مرا هم نفسی نیست
فریاد کنم از دل و فریادرسی نیست

دل شاد به مهر دگری کی شود ای دوست
گلشن که اقامتگه هر خار و خسی نیست
  ادامه مطلب ...

قبله دل

هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم
هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم

هر قبله که بگزید دل از بهر عبادت
آن قبله ی دل را خم ابروی تو دیدیم
  ادامه مطلب ...

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چها می بینی
  ادامه مطلب ...

این‌همه رسـوا تو مرا خواستی

حال که تنهــــا شـده ام می روی
واله و رســـوا شـده ام می روی

حال که غیــــر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شـــــده ام می روی
  ادامه مطلب ...