سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
  ادامه مطلب ...

نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
برو ای طبیبم از سر که دوا نمی‌پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
  ادامه مطلب ...

منتظرت بودم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
 

ادامه مطلب ...

جفایت کشیدم وفایت ندیدم

تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی ، چاره ساز منی

قسم به نگاهت به چهره ی ماهت
بر آن صف مژگان به چشم سیاهت
که تیر بلا را نشانه منم

قسم به بلایی که از تو کشیدم
 به عهد و وفایی که از تو ندیدم
بر آتش عشقت زبانه منم

نیامد ز سوی توام خبری
نداری تو بر حال من نظری
شکایت برم از تو پیش خدا
تو را خاطر افتاده با دگری

شبم تیره گون شد
دل از غصه خون شد
اسیر جنون شد به خاطر تو

جفایت کشیدم وفایت ندیدم
 چها نشنیدم به خاطر تو

دگر باره گفتم خطا نکنم
به دام بلا دل رها نکنم
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی چاره ساز منی
تو هرچه که هستی نیاز منی
تو زمزمه ی سوز و ساز منی

بامداد جویباری

مگر شب ما سحر ندارد

ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
  ادامه مطلب ...

در درست گلی دارم

در دست گلی دارم،این بار که می آیم
کان را به تو بسپارم،این بار که می آیم

 در بسته نخواهد ماند،بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم،این بار که می آیم
  ادامه مطلب ...

خسرو خوبان

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
رحمی به دل سوخته بی سر و پا کن

 درد دل درویش و تمنای نگاهی
زان چشم سیه مست به یک غمزه دوا کن

 گر لاف زند ماه که ماند به جمالت
بنمای رخ خویش و مه انگشت‌نما کن
  ادامه مطلب ...