هست آرزوی کشتن آن تندخو مرا
گر او نکشت، می کشد این آرزو مرا
جان من از جدایی آن مه به لب رسید
ای وای! گر فلک نرساند به او مرا
ادامه مطلب ...
تو که درد دل دیوانه ی من می دانی
چند دور از تو خورم خون جگر پنهانی
عاشق عشقم و دیوانه ی دیوانگی ام
منما راه که دارم سر سرگردانی
ادامه مطلب ...
کار دل در تار زلفش از پریشانی گذشت
ره چنان رفتم که کارم از پشیمانی گذشت
شمع و من رسوای اشک آتشین خود شدیم
کار این داغ جگر از آه پنهانی گذشت
ادامه مطلب ...
محمد علی بهمنی شاعر و ترانه سرای کشورمان دیروز به دیار باقی شتافت. یاد و خاطرش گرامی باد
مینوشمت که تشنگیام بیشتر شود
آب از تماس با عطشم شعلهور شود
آنگاه بیمضایقهتر نعره میکشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود
همراه خود نسیم صبا میبرد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا میبرد مرا
سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا میبرد مرا
ادامه مطلب ...
تو را در کوی دلها خانه ای هست
به هر کویی چو من دیوانه ای هست
منور شد ز رویش دیده و دل
کز آن مه ،نور در هر خانه ای هست
ادامه مطلب ...
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننمودهای و بینم
همه جا به هر زبانی، بوَد از تو گفتگویی