ای ساقی آتش رو،مست از می نابم
با یک دو سه پیمانه،مستم کن و خوابم کن
از رنج و غم و هستی،فارغ کندم مستی
آبادم اگر خواهی،از باده خرابم کن
از که پرسم من دلخسته که دلدار کجاست
سوختم ز اتش تن دود چه شد یار کجاست
ادامه مطلب ...
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
ادامه مطلب ...
زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد
امّید وصال تو به عمر دگر افتاد
در قلزم دل نیست همانا، نم خونی
کز دیده به دامان همه لخت جگر افتاد
ادامه مطلب ...
با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب
هجرانش چنین است وصالش چون است!
بی روی تـو خـورشید جهانسوز مـباد
هم بی تو چراغ عالم افروز مباد
با وصـل تـو کـس چو من بد آمـوز مباد
روزی که تو را نبینم آن روز مباد
چون کار دلم ز زلف او ماند گره
بر هر رگ جان صدا از او ماند گره
ای همه ی هستی من زان تو
جان و دلم بسته ی پیمان تو
عشق به سر حد جنونم کشد
این دل دیوانه به خونم کشد
ﺍﻣﺸﺐ ﺍﮔﺮ ﯾﺎﺭﯼ ﮐﻨﯽ، ﺍﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﻢ، ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻢ
ﻣﯽ ﺟﻮﯾﻤﺖ، ﻣﯽ ﺟﻮﯾﻤﺖ، ﺑﺎ ﺁﻥ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻤﺖ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻤﺖ، ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ادامه مطلب ...