سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

چون زلف توام جانا

چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
  ادامه مطلب ...

معدن وفا

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی
نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی

 

ادامه مطلب ...

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
  ادامه مطلب ...

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
  ادامه مطلب ...

بگذار تا گناهی ، بکنیم گاهگاهی

به رخ سیاه چشمان ، نظر ار بود گناهی
بگذار تا گناهی ، بکنیم گاهگاهی

همه شب ستاره ریزد ز دو چشم بر کنارم
به هوای چشم مستی ، به خیال روی ماهی
  ادامه مطلب ...

بلور ناب

لبت  ای فرشتۀ من  به گل شراب  ماند
نگهت  ز بس که  گرم است  به آفتاب ماند

دو شکوفۀ سپیدی  که به باغ سینه  داری
ز صفا و روشنایی به دو ماهتاب ماند
  ادامه مطلب ...

حدیث چشم او

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد بهم میخانه ای را

در این فصل گل ای ساقی که غم بگریزد از دل
چه سازم با غم عشقی که در دل کرده منزل
  ادامه مطلب ...