سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

سحرگاه امید

به نام نامی یکتای بی همتا

وهم وصال

طالب دیدار توست در شب تاریک دهر

مست می غمزه‌ات از پس فردای قهر

رو به سوی خانه‌ات دل شده دیوانه‌ات

در پی وهم وصال سوی خرابات شهر

بال زنان پر کشان در طلب جان چنان

سیل سرشکم روان، می‌رسد اینجا به بحر

شعر مرا چاره نیست، دل پر افسانه نیست

از سر مژگان من جوی روان سوی نهر

ای مه تابان ما باعث سامان ما

یا برسان ما به وصل یا بده جامی ز زهر

طلوعی دیگر

و دگر بار سحر می‌آید

از پس این شب خوف انگیزم

که ببرده است ز من طاقت و نا

و طلوعی نو در راه است که آن

سینه این شب ظلمت زده را،

که بیافکنده خود را به مثال بختک

بر دل و جان همه مردم شهر،

بدراند باز، بدراند باز

صدای دوست

آن صدای آشنا آید به گوش

می‌رباید هردم از دل عقل و هوش

ای فدای نغمه‌ات جان و دلم

می‌سراید شعر تو این دل. خموش

دلتنگی

نازنین دلدارم

دل من طاقت دوری تو را کی دارد؟

مهربان غمخوارم

دیده‌ام ناز تو را کم دارد

باغبان جانم

میوه‌های دل من حال رسیدن دارد

درمان

دلا گر درد تو دوری یار است

به آن خو کن که درمانش محال است