صفحه ای که در آن شرح هجر یار نویسم
ز گریه شسته شود گر هزار بار نویسم
امان نمی دهدم گریه آنقدر که پیاپی
به خاک پای تو از چشم اشکبار نویسم
محتشم کاشانی
کاش آهو میشدم در پهنه دشت وصال
تا مرا ضامن شوی ای رادمرد بیمثال
دیده من تشنه بر آن چشمه لطف مدام
بر سر و جانم بتاب ای آفتاب لایزال
باز آ که در این جهان تو را میخوانم
باز آ که تو را علاج خود میدانم
در شهر من انگار کسی یافت نشد
باز آ که در این شهر تو را جویانم
ای کاش که یادت نرود از دل و جان
بی یاد تو گویا که همی حیرانم
از بس که نگاهم به ره و جادّه ماند
گویا که مترسک سر میدانم
ای ماه لیالی من ای شاه جمال
باز آ که بتابی به دل بی جانم
چه شتابان گذرد عمر من خسته و خواب
بین چگونه کشد ایام، جوانی و شباب
ای دل میزده و مست بپاخیز ز خواب
که فروشی زر عمرت به مس باده ناب
دوش دلم بر سر کویت پرید
لیک دوباره مه رویت ندید
باز صبا را بنمودم سفیر
تاکه مگر بر تو زند یک نفیر
ای صنمِ سنگ دلِ بی وفا
این دل رنجور کشی تا کجا
درطلب عشق تو هر روز و شب
صورت من سرخ شد از حدِّ تب
کاش ببینی که دلم خون شده
کاش بپرسی که چرا چون شده؟
کاش دلت نرم شود یک دمی
کاش به زخمم تو نهی مرهمی
دلگبرم از خودم و از زمانه خویش
دلگیرم از فضا و آشیانه خویش
در شهر من از مهر و وفا هیج نماند
دلگیرم از زبان عامیانه خویش
آن یار سنگدل کز او خبرم نیست بگو
دلگیرم از نگاه عاشقانه خویش
دوستان را چه شد در این شهر ناکجا
دلگیرم از روابط دوستانه خویش